داستان من و بابا جونم

مینا هستم و 19 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم سرگذشت منو بابا جونم هستش که با هم زندگی می کنیم.

اول از خودم بگم مینا هستم و نوزده سالمه قدم هم 165 میشه حدودا موهای بوری دارم رنگ پوستمم سفیده.

از اونجایی که مامانم وقتی بچه بودم عمرشو داد به شما من و بابا جون با هم زندگی میکنیم.

بابام هم برام نقش برادر و مادر نداشتمو هم بازی میکنه. ادامه خواندن “داستان من و بابا جونم”

داستان من و خواهر زنم سارا

پدرام هستم و 26 سالمه قدم 182 وزنم هم 75 کیلو هستم و داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به زمانی هستش من و زنم ترلان.

تصمیم گرفتی مبریم خونه ی خواهر زنم سارا خونه ی ما تهران بود خونه ی اونا شمال. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زنم سارا”

داستان من و خواهرم سارا

سلامی دوباره به شما همراهان همیشگی و خوانندگان عزیزم من مهرداد هستم و 28 سالمه.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیته نه مثه بقیه دوستان زیاده رو میکنم و نه اینکه مثه خیلیا دروغ بگم.

تک به تک چیزایی که واستون تعریف میکنم با چشم خودم دیدم.اینکه باورتون بشه یا نشه به عهده ی خودتون میزارم.

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز از باشگاه اومده بودم خونه. ادامه خواندن “داستان من و خواهرم سارا”

داستان

سلام و درود به شما خوانندگان محترم عزیز وب سایت خاطره که می خوام براتون تعریف کنم مال تابستون سال قبل
اون موقع تازه قبول شده بودم دانشگاه رفته بودم کارهای انتخاب رشته و انجام بدم


البته اول می خوام خودمو معرفی کنم من آرش هستم ۱۹ سالمه و تازه ب دانشگاه قبول شده بودم اون موقع
وقتی که رفتم کارای انتخاب واحدم بکنم یک دختر خیلی زیبایی و دیدم که واقعا منو مجذوب کرد ادامه خواندن “داستان”

داستان

سلام خدمت شما دوستان عزیز من بیتا هستم ۲۱ سالمه این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دوستم الناز هستش


الناز همکلاسیم بوده باهم تو دوران دبیرستان هر چند سالش با هم بودیم تو دوران دانشگاه هم که تازه قبول شدیم با همیم

الناز هم ۲۱ ساله و یک ماه از من کوچیکتره
اونم که یکم چاقتر از من ۷۵ کیلو منم که ۶۵ کیلو بدنم کاملا ورزشکاری یه روز به دوستم گفتم
میخوای ببرمت باشگاه بدنسازی اندام رو به راه تر بشی دارم می خوام یه کم کار کنم بازم از این بهتر بشم
البته هدف من واقعاً پرورش اندام نبود من فکرم تو یه چیز دیگه بود که می خواستم ببینم دوستم واقعا پایه هستش یا نه ادامه خواندن “داستان”

داستان

سکس ضربدری زوج تهرانی

سلام خدمت شما دوستان عزیز بهنام هستم ۳۷ سالمه این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال ۲ ماه قبل من
تازه ۳ ساله ازدواج کردم با دختری به نام پریا .خیلی باهم
راحتیم در مورد هرچی که فکرشو بکنید ما با هم صحبت می کنیم و هیچ گونه
رودرواسی با هم نداریم


از طریق فضای مجازی بهتر بگم همون اینستاگرام با یه زوج دیگه آشنا شدیم که مثل ما تو تهران زندگی می کردند
با هم کم کم رابطمون گرم گرم تر می شد تا اینکه قرار بود همدیگر را از نزدیک ببینیم… ادامه خواندن “داستان”

داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

سلام خدمت شما دوستان عزیز بهزاد هستم ۲۷ ساله داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال سال قبله اون موقع من دانشجوی پرستاری بودم یه دختری به نام مینا آشنا شدم اونم اون هم از همکارای ما بود تو بیمارستان دختر خیلی خوبی بود که ۱۷۵ داشت اندامه لاغری داشت و خدمت شما عرض شود که اون هم دو سال از من کوچکتر بود با هم آشنا شده بودیم کم‌کم رابطه اون روز به روز گرم تر می شد تا اینکهووو ادامه خواندن “داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان”

داستان واقعی

این داستان مربوط به ساک زدن دختر خالم الناز هستش

سلام خدمت شما دوستان و خوانندگان عزیز وب سایت من رستم هستم

26 سالمه دختر خالم الناز 24 سالشه.

تو آپارتمانی که زندگی میکردیم الناز خانوم هم همسایه طبقه بالامون بود. ادامه خواندن “داستان واقعی”

داستان

داستان سکسی ضربدری

سلام دوستان اسمم لیلا هستش این داستانی که برای شما عزیزان تعریف میکنم تک ب تکش واقعیه پس لطفا اول بخونید بعد نظر بدید.

اول از خودم بگم قدم 169 هستش 53 کیلو و بادی ورزشکاری دارم.شوهرمم که اسمش نادر هست و یک سالی میشه که ازدواج کردیم.قد 184 و ورزنشم 80 کیلو هست و بدن کامل ورزشکاری رو داری طوری که هر زنی رو به خودش جذب میکنه.

یک روز که به محله جدید نقل مکان کرده بودیم با خانوتده همسایمون که تو طبقه پایین ما زندگی میکردیم اشنا شدیم.به ما خوش اومد گفتن و تو نقل مکان کمکمون کردند.

تعجب کردیم که این‌دورو زمونه اصلا همچین ادمای خوبی هم وجود داره که اینطور بدون کوچکترین چشم داشتی کمک میکنند.

بعد که وسایلارو کامل جا به جا کردیم مارو شب به خونشون دعوت کردند.چون میدونستن ما باید کلی از دکوراسیونو جا به جا کنیم تا بتونیم برا خودمون غذایی چیزی درست کنیم.

شب رسید من و شوهرم رفتیم خونشون.در زدیمو درو باز کردن خوش اومد گفتن مام اومدیم داخل شامو حاضر کردن خوردیم مام که واقعا شرمندشون شده بودیم به این فکر فرو ر۴تیم چه کاری متونیم بکنیم که جبران زحماتشونو کرده باشیم.

بهشون گفتیم تا فردا شب که اسباب اساسیه رو چیدیم شمام بیایین منزل ما از خجالتتون در بیاییم.گفتن انجام وظیفست برای همسایه جدیدمون حتما ف دا شب مزاحمتون میشیم.

روز موعود فرا رسید اونا هم اومدن خونمون.درو که باز کردیم تعجب کردیم باورتون نمیشه وقتی درو باز کردم….

این‌داستان ادامه دارد تو بخش نظرات بگین ادامشم بزاریم و براتون بفرستیم.

جریان از اونجا شروع شد

https://irandeganib.ir/