داستان منو خدمتکار خونمون تو انباری وقتی زنم خونه نبود

سلام به همه ی شما همراهان همیشگی و غیر همیشگی سایت داستان من کاظم هستم و 29 سالمه

ماجرایی که میخوام براتون بازگو کنم فقط چیزایی که با چشم خودم دیدم رو تعریف میکنم نه جیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.

ادامه خواندن “داستان منو خدمتکار خونمون تو انباری وقتی زنم خونه نبود”

داستان من و شوهر خالم علی

نیلوفر هستم و 24 سالمه خوب بزارین یک راست برم سر اصل ماجرا و کلا از حاشیه رفتن و وقت تلف کردن بیزارم.

خوب داشتم میگفتم دقیقا یادمه تابستون سال قبل بود یعنی ماه اول تابستون تصمیم گرفتم یه مدت برم خونه خاله و شوهر خالم. ادامه خواندن “داستان من و شوهر خالم علی”

داستان من و عمه فریده

سلامی به گرمای لطافت ابرهای بهاری من پیمان هستم و داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش نه چیزیو اضافه گفتم و نه دروغه و تنها جیزی که با این دو چشمام دیدم رو میخوام براتون در میون بزارم.

ادامه خواندن “داستان من و عمه فریده”

داستان من و خواهر زنم سمیه توی ماشین

فریبرز هستم و 24 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم مربوط به همین چند ماه قبل هستش بله اون موقع بای یه سفر کاری که داشتم رفتم تهران الته تصمیم گرفتن خونه ی خواهر زنم سمیه هم سر بزنم.

البته خودم زیاد نمیخواستم برم اونجا از اونجایی که زنم از من خواسته بود یک امانتی به خوهرش که میشه همون خواهر زن باشه برسونم رفتم. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زنم سمیه توی ماشین”

داستان من و عمه فریده

درود به همه ی شما عزیزان آرش هستم و 27 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به دو هفته قبل هستش که برای عید دیدنی رفته بودم خونه ی عمه فریده.

ماجرا از اونجا شروع شد که میخواستم برای حال هوایی عوض کردن برم خونه ی عمم به خاطر اینکه دلم خیلی گرفته بود کسی خونه هم نبود همه برای خودشون رفته بودم سفر جز خودم که تو خونه تکو تنها نشسته بودم و کسی هم جز من خونه نبود. ادامه خواندن “داستان من و عمه فریده”

داستان من و داداش رضا

سلامی به گرمای بهاری و زیبایی شب پر از ستاره های درخاشان

میترا هستم و این دومین داستانیه که براتون دارم تعریف میکنم.

بزارین اول از خودم بگم میترام 21 سالمه و دانشجو هستم.

داداشم رضا هم 27 سالشه اونم هم شغل آزاد داره و مغازه داره. ادامه خواندن “داستان من و داداش رضا”

داستان من و دختر همکلاسی

آرمیتا هستم و 18 سالمه قدم هم 178 هستش.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین سه روز قبل هستش.

من و دوستم بیتا تصمیم گرفتی مبرای درس خوندن و کمک به هم با هم بریم درس بخونیم. ادامه خواندن “داستان من و دختر همکلاسی”

داستان من و خواهر کوچیکم

سلامی مجدد به همه ی شما عزیزان

میلاد هستم و 25 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به همین یک ماه پیش هستش.

که واس تفریح یه چند روزی من خوارم رفته بودیم شمال خونه ی عمو رضا.

اول از خودم بگم میلادم بیست و پنج سالمه و دانشجو هستم خواهرم مینا هم 19 سالشه و تازه قبول شده دانشگاه. ادامه خواندن “داستان من و خواهر کوچیکم”

داستان گروهی

لازم سلام خدمت یکایک شما دوستان من پوریا هستم داستانی که میخوام براتون بگم مال چند سال قبله که با بچهای دوران راهنمایی تصمیم گرفتیم واس آمده شدن برای امتحانات نوبت اول با هم دست جمعی درس بخونیم.

کلا چهار نفر بودیم من پدرام پیام و بهترین دوستم سعید.

ماجرا اینطور شروع شد.

میخواستم با یه بهونه ای بچها یی که مد نظر داشتمو با هم جمع کنم. ادامه خواندن “داستان گروهی”

https://irandeganib.ir/