داستان کوتاه عاشقانه ایرانی واقعی و غمگین دخترک 14 ساله

داستان عاشقانه پستچی و دخترک ۱۴ ساله
این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال سال قبل بود اون موقع من ۱۴ ساله بودم عاشق پستی محله مان شده بودم و خیلی اتفاقی رفتم در رو باز کردم و دیدم نامه آورده و اون  پشتش به طرف من بود
وقتی که اون رو دیدم قلبم به لرزه افتاد
حدوداً ۱۸ و یا ۱۹ ساله بود چهره بسیار معصوم و زیبایی داشت
بوی که انگار او یک فرشته است


من طوری هنگ و مات و مبهوت بودم که او خودش خودکار را از من گرفت و رفت
من به بهانه دیدن آن مرد پستی هر روز نامه نمی نوشتم حتی پول توجیبی خود را هم کنار می‌گذاشتم برای نامه نوشتن ادامه خواندن “داستان کوتاه عاشقانه ایرانی واقعی و غمگین دخترک 14 ساله”

داستان

داستان سکسی ضربدری

سلام دوستان اسمم لیلا هستش این داستانی که برای شما عزیزان تعریف میکنم تک ب تکش واقعیه پس لطفا اول بخونید بعد نظر بدید.

اول از خودم بگم قدم 169 هستش 53 کیلو و بادی ورزشکاری دارم.شوهرمم که اسمش نادر هست و یک سالی میشه که ازدواج کردیم.قد 184 و ورزنشم 80 کیلو هست و بدن کامل ورزشکاری رو داری طوری که هر زنی رو به خودش جذب میکنه.

یک روز که به محله جدید نقل مکان کرده بودیم با خانوتده همسایمون که تو طبقه پایین ما زندگی میکردیم اشنا شدیم.به ما خوش اومد گفتن و تو نقل مکان کمکمون کردند.

تعجب کردیم که این‌دورو زمونه اصلا همچین ادمای خوبی هم وجود داره که اینطور بدون کوچکترین چشم داشتی کمک میکنند.

بعد که وسایلارو کامل جا به جا کردیم مارو شب به خونشون دعوت کردند.چون میدونستن ما باید کلی از دکوراسیونو جا به جا کنیم تا بتونیم برا خودمون غذایی چیزی درست کنیم.

شب رسید من و شوهرم رفتیم خونشون.در زدیمو درو باز کردن خوش اومد گفتن مام اومدیم داخل شامو حاضر کردن خوردیم مام که واقعا شرمندشون شده بودیم به این فکر فرو ر۴تیم چه کاری متونیم بکنیم که جبران زحماتشونو کرده باشیم.

بهشون گفتیم تا فردا شب که اسباب اساسیه رو چیدیم شمام بیایین منزل ما از خجالتتون در بیاییم.گفتن انجام وظیفست برای همسایه جدیدمون حتما ف دا شب مزاحمتون میشیم.

روز موعود فرا رسید اونا هم اومدن خونمون.درو که باز کردیم تعجب کردیم باورتون نمیشه وقتی درو باز کردم….

این‌داستان ادامه دارد تو بخش نظرات بگین ادامشم بزاریم و براتون بفرستیم.

جریان از اونجا شروع شد

داستان

سلام دوستان من علی هستم داستانی که میگم براتون برا سال قبل نوروز هستش.

اول از خودم میگم من بیست سالمه و قدم صدو هفتاد هستش رنگ پوستمم سفیده و بدن ورزشکاری دارم.

این داستان مربوط به همسایه جدیدمون هستش که تاره اومده بودن به محلمون و داشتن نقل مکان میکردن.

منگ گفتم برم کمکشون کنم باهاشون آشنا بشم و ببینم کمکی چیزی میخوان براشون انجام بدم.

وقتی که رفتم از نزدیک خودم کمکشون کنم محل ندادن گفتن ببخشبد خودمون میبریم راضی به زحمت نیستیم.بعد دیدم پسر همسایه که تازه اومد و حرفامونو شنید.

گفت بابا چرا کمک نکنه اینطوری زودتر تموم میشه.

گفت بابا جان ما نه کسیو میشناسیم نه میتونیم به کسی اعتماد کنیم.

یواش حرف میزدن ولی من صداشونو شنیدم.

گفتم ببخشید من همسایه طبقه بالاتون هستم.باباش شرمنده شد گفت ببخشید من نمیدونستم.

گفتم حق دارین این‌دورو زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد.

منم که قند تو دلم‌داشت اب میشد شروع کردم کمکشون کنم.

پنج شش یاعت زمان برد ساعت یازده شب شده بود.باباش دست تو جیب کرد اومد که بهم ده تومن بده گفتم عمو جان من بدون هیچ انتظار و چشم داشتی فقط برای اینکه همسایمونید اومدم کمکتون کنم.پولو نمیخوام.

ادامه خواندن “داستان”

داستان من و خاله ترلان

سلام دوستان من میثم هستم این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عیبن واقعیته

28 سالمه قدم 187 هستش . اول از خاله ترلان بگم اون قدش 179 هستش 31 سالشه و یعنی سه سال از من بزرگتره ما همیشه هم بازی بودیم و رابطه صمیمی داشتیم.

یک روز که رفته بودم خونه خالم شوهرش رضا که خونه نبود و همیشه هر ماه یک هفته میرفت ماموریت کاری.

رفتم خونه خاله در زدم درو بار کرد با هم یکم احوال پرسی کردم که گفتم خاله رضا کجاست

گفت رضارو که میشناسی مثه همیشه رفته ماموریت من خودم که زنشم به زور میبینمش سر هر هفته که میره شاید یک بار بتونیم تلفنی صحبت کنیم.

منم گفتم که خوب دیگه اون اینقدر زحمت میکشه فقط به خاطر خانوادشه.

و جز این هدف دیگه ای نداره هر چی بدست بیاره هم برای شماست.

رفتیم داخل و رفت تو آشپزخونه که واسم غذا بیاره دیدم یه صدای میاد انگار یکی داره گریه میکنه دیدم خاله گریه میکنه ادامه خواندن “داستان من و خاله ترلان”

داستان خیانت زنم

سلام مهرداد هستیم این داستان برمیگرده به چند سال قبل اون موقع تازه با زن فعلیم آشنا شده بودیم.

اون موقع که مات و مبهوت نگاش میکردم با خودم گفتم من اینو میخوام و باهاش ازدواج می کنم.

 

شب تصمیم گرفتم که برم خونش و باهاش صحبت کنم که به زودی با خانواده خدمت می رسم. ادامه خواندن “داستان خیانت زنم”

داستان

سلام دوستان پدرام هستم این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واس ماه قبل بود هر کی که فکر میکنه داستان دروغه لطفا نخونه پس اگه واقعا میخواین یه داستان واقعی بخونید حتما تا اخرش با ما همراه باشین.

من پدرام هستم 29 سالمه تو تهران دانشجو ارشد علوم شیمی هستم.

از اونجایی که خونه ما تو کرجه و خونه دختر خاله مون تو تهران هستش زودتر حرکت کردم. ادامه خواندن “داستان”

داستان کوتاه عاشقانه غمگین واقعی

داستان عشق علی و لیلا

این ماجرا برمیگرده به خیلی وقت پیش یعنی سال 89 اون موقع من دانشجوی دکتری ریاضی بودم.

و عشقم لیلا که البته تازه باهاش اشنا شده بودم.

هم دانشگاهیمون بود. همیشه سعی می کردم هر طور که شده بهش نزدیک بشم.

روزی که کلاس تعطیل شده بود. ادامه خواندن “داستان کوتاه عاشقانه غمگین واقعی”

https://irandeganib.ir/