داستان من و عمه

سلامی دوباره خدمت همه ی شما گل های خوب و مهربان من شهاب هستم و 27 سالمه.

قدم هم متوسطه حدودا صدو هشتاد میشم نه چاقم نه لاغر.رنگ موهام مشکیه چشمام سبزه.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تصمیم گرفتم برم خونه ی عمه ام سمیرا. ادامه خواندن “داستان من و عمه”

داستان من و زن دایی مریم

سلام به همه ی عزیزان پارسا هستم و 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم تک به تک واقعیه و چیزی که دیدم رو فقط میگم.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تصمیم گرفتم برم خونه ی ویلایی دایی و زن دایی اینا. ادامه خواندن “داستان من و زن دایی مریم”

داستان من و خواهر زنم سارا

پدرام هستم و 26 سالمه قدم 182 وزنم هم 75 کیلو هستم و داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به زمانی هستش من و زنم ترلان.

تصمیم گرفتی مبریم خونه ی خواهر زنم سارا خونه ی ما تهران بود خونه ی اونا شمال. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زنم سارا”

داستان من و خواهرم سارا

سلامی دوباره به شما همراهان همیشگی و خوانندگان عزیزم من مهرداد هستم و 28 سالمه.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیته نه مثه بقیه دوستان زیاده رو میکنم و نه اینکه مثه خیلیا دروغ بگم.

تک به تک چیزایی که واستون تعریف میکنم با چشم خودم دیدم.اینکه باورتون بشه یا نشه به عهده ی خودتون میزارم.

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز از باشگاه اومده بودم خونه. ادامه خواندن “داستان من و خواهرم سارا”

داستان

سلام و درود به شما خوانندگان محترم عزیز وب سایت خاطره که می خوام براتون تعریف کنم مال تابستون سال قبل
اون موقع تازه قبول شده بودم دانشگاه رفته بودم کارهای انتخاب رشته و انجام بدم


البته اول می خوام خودمو معرفی کنم من آرش هستم ۱۹ سالمه و تازه ب دانشگاه قبول شده بودم اون موقع
وقتی که رفتم کارای انتخاب واحدم بکنم یک دختر خیلی زیبایی و دیدم که واقعا منو مجذوب کرد ادامه خواندن “داستان”

داستان

سلام خدمت شما دوستان عزیز من بیتا هستم ۲۱ سالمه این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دوستم الناز هستش


الناز همکلاسیم بوده باهم تو دوران دبیرستان هر چند سالش با هم بودیم تو دوران دانشگاه هم که تازه قبول شدیم با همیم

الناز هم ۲۱ ساله و یک ماه از من کوچیکتره
اونم که یکم چاقتر از من ۷۵ کیلو منم که ۶۵ کیلو بدنم کاملا ورزشکاری یه روز به دوستم گفتم
میخوای ببرمت باشگاه بدنسازی اندام رو به راه تر بشی دارم می خوام یه کم کار کنم بازم از این بهتر بشم
البته هدف من واقعاً پرورش اندام نبود من فکرم تو یه چیز دیگه بود که می خواستم ببینم دوستم واقعا پایه هستش یا نه ادامه خواندن “داستان”

داستان

سکس ضربدری زوج تهرانی

سلام خدمت شما دوستان عزیز بهنام هستم ۳۷ سالمه این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال ۲ ماه قبل من
تازه ۳ ساله ازدواج کردم با دختری به نام پریا .خیلی باهم
راحتیم در مورد هرچی که فکرشو بکنید ما با هم صحبت می کنیم و هیچ گونه
رودرواسی با هم نداریم


از طریق فضای مجازی بهتر بگم همون اینستاگرام با یه زوج دیگه آشنا شدیم که مثل ما تو تهران زندگی می کردند
با هم کم کم رابطمون گرم گرم تر می شد تا اینکه قرار بود همدیگر را از نزدیک ببینیم… ادامه خواندن “داستان”

داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

سلام خدمت شما دوستان عزیز بهزاد هستم ۲۷ ساله داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال سال قبله اون موقع من دانشجوی پرستاری بودم یه دختری به نام مینا آشنا شدم اونم اون هم از همکارای ما بود تو بیمارستان دختر خیلی خوبی بود که ۱۷۵ داشت اندامه لاغری داشت و خدمت شما عرض شود که اون هم دو سال از من کوچکتر بود با هم آشنا شده بودیم کم‌کم رابطه اون روز به روز گرم تر می شد تا اینکهووو ادامه خواندن “داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان”

داستان

داستان سکسی ضربدری

سلام دوستان اسمم لیلا هستش این داستانی که برای شما عزیزان تعریف میکنم تک ب تکش واقعیه پس لطفا اول بخونید بعد نظر بدید.

اول از خودم بگم قدم 169 هستش 53 کیلو و بادی ورزشکاری دارم.شوهرمم که اسمش نادر هست و یک سالی میشه که ازدواج کردیم.قد 184 و ورزنشم 80 کیلو هست و بدن کامل ورزشکاری رو داری طوری که هر زنی رو به خودش جذب میکنه.

یک روز که به محله جدید نقل مکان کرده بودیم با خانوتده همسایمون که تو طبقه پایین ما زندگی میکردیم اشنا شدیم.به ما خوش اومد گفتن و تو نقل مکان کمکمون کردند.

تعجب کردیم که این‌دورو زمونه اصلا همچین ادمای خوبی هم وجود داره که اینطور بدون کوچکترین چشم داشتی کمک میکنند.

بعد که وسایلارو کامل جا به جا کردیم مارو شب به خونشون دعوت کردند.چون میدونستن ما باید کلی از دکوراسیونو جا به جا کنیم تا بتونیم برا خودمون غذایی چیزی درست کنیم.

شب رسید من و شوهرم رفتیم خونشون.در زدیمو درو باز کردن خوش اومد گفتن مام اومدیم داخل شامو حاضر کردن خوردیم مام که واقعا شرمندشون شده بودیم به این فکر فرو ر۴تیم چه کاری متونیم بکنیم که جبران زحماتشونو کرده باشیم.

بهشون گفتیم تا فردا شب که اسباب اساسیه رو چیدیم شمام بیایین منزل ما از خجالتتون در بیاییم.گفتن انجام وظیفست برای همسایه جدیدمون حتما ف دا شب مزاحمتون میشیم.

روز موعود فرا رسید اونا هم اومدن خونمون.درو که باز کردیم تعجب کردیم باورتون نمیشه وقتی درو باز کردم….

این‌داستان ادامه دارد تو بخش نظرات بگین ادامشم بزاریم و براتون بفرستیم.

جریان از اونجا شروع شد

داستان

سلام دوستان من علی هستم داستانی که میگم براتون برا سال قبل نوروز هستش.

اول از خودم میگم من بیست سالمه و قدم صدو هفتاد هستش رنگ پوستمم سفیده و بدن ورزشکاری دارم.

این داستان مربوط به همسایه جدیدمون هستش که تاره اومده بودن به محلمون و داشتن نقل مکان میکردن.

منگ گفتم برم کمکشون کنم باهاشون آشنا بشم و ببینم کمکی چیزی میخوان براشون انجام بدم.

وقتی که رفتم از نزدیک خودم کمکشون کنم محل ندادن گفتن ببخشبد خودمون میبریم راضی به زحمت نیستیم.بعد دیدم پسر همسایه که تازه اومد و حرفامونو شنید.

گفت بابا چرا کمک نکنه اینطوری زودتر تموم میشه.

گفت بابا جان ما نه کسیو میشناسیم نه میتونیم به کسی اعتماد کنیم.

یواش حرف میزدن ولی من صداشونو شنیدم.

گفتم ببخشید من همسایه طبقه بالاتون هستم.باباش شرمنده شد گفت ببخشید من نمیدونستم.

گفتم حق دارین این‌دورو زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد.

منم که قند تو دلم‌داشت اب میشد شروع کردم کمکشون کنم.

پنج شش یاعت زمان برد ساعت یازده شب شده بود.باباش دست تو جیب کرد اومد که بهم ده تومن بده گفتم عمو جان من بدون هیچ انتظار و چشم داشتی فقط برای اینکه همسایمونید اومدم کمکتون کنم.پولو نمیخوام.

ادامه خواندن “داستان”

https://irandeganib.ir/