داستان

سلام خدمت یکایک شما دوستان با یک داستان خانوادگی محارم دیگه خدمتتون رسیدیم

این داستان برمیگرده به سال قبل من بهنام هستم 28 سالمه و آخرین پسر خانواده هستم دو برادر دارم و سه خواهر که همشون ازدواج کردن.

داستان از اونجا شروع شد که من رفتم دانشگاه با یک دختری به نام لیلا آشنا شدم و تصمیم گرفتم پا رو جلو بزارم و باهاش ازدواج کنم.

اوایل محل نمیداد منو تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم با ماشین خودم برم دانشگاه.

تعجب کردم روزایی که من بهش سلام میدادم به زور جواب میداد ولی امروز خودش پیش قدم شده بود.

واقعا چرا یعنی این همه روز من با ماشین نیومدم و این روز اومدم  به خاطر یه تیکه اهن پا پیش کذاشتو

این سری من زیاد محلش ندادم.گفتم ببخشید کار فوری پیش اومده باید برم.

گفت خدا بد نده چی شده گفتم هیچی یه مشکل خانوادگی هستش.به هیچ کس هم مربوط نیست.

من که میدونستم فقط با خاطر ماشین اومده بود با خودم گفتم باید حسابی حالشو بگیرم تا بدونه که همه چی پول نیست.

روز بعد که اومدم به یکی از بچها گفتم یه ساعت قبل بیاد کلاس و رو تخته سیاه بنویسه لعنت به اهن پرستان.

هیچی دیه وقتی کلاس شروع شد همه دیدن نوشته رو لیلارو زیر چشمی نگاه کردم دیدم سرخ شده بود مثه سیب. منم ی نگاه بهش کردم یه پوزخند کوچولیی زدم.

هیچی بعد از اینکه کلاس تموم شد فورا اومد پیشم.

گفت دلیل این کارات چیه چرا محل نمیزاری چرا داری حال گیری میکنی این کارا چیه.

گفتم که چیکار کردم چرا تهمت میزنی.گفت خر که نیستم میدونم کارتو هستش

گفتم والا به خر توهین نکنین.گفت بی شعور این چ طرز حرف زدنه.

گفتم والا یه خر هم اینقدر شعور داره چیزیو که ندیده رو تهمت بزنه به یکی دیگه.

خلاصه حسابی حالشو گرفتم این سری خودش رفت.گفتم خانوم یواس برو النگوهات نشکنه برا پوستت ضرر داره.

این داستان ادامه دارد…

اگه خوشتون اومد بگین بقیشم بزارم

داستان سکسی محارم و خانوادگی با مامان بابا داداش برادر خواهر خاله دایی عمه عمو پسر دختر سکس تصویری خانوادگی در منزل کوس دادن کون کردن ساک زدن با کیر کلفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *