داستان

سلام دوستان من علی هستم داستانی که میگم براتون برا سال قبل نوروز هستش.

اول از خودم میگم من بیست سالمه و قدم صدو هفتاد هستش رنگ پوستمم سفیده و بدن ورزشکاری دارم.

این داستان مربوط به همسایه جدیدمون هستش که تاره اومده بودن به محلمون و داشتن نقل مکان میکردن.

منگ گفتم برم کمکشون کنم باهاشون آشنا بشم و ببینم کمکی چیزی میخوان براشون انجام بدم.

وقتی که رفتم از نزدیک خودم کمکشون کنم محل ندادن گفتن ببخشبد خودمون میبریم راضی به زحمت نیستیم.بعد دیدم پسر همسایه که تازه اومد و حرفامونو شنید.

گفت بابا چرا کمک نکنه اینطوری زودتر تموم میشه.

گفت بابا جان ما نه کسیو میشناسیم نه میتونیم به کسی اعتماد کنیم.

یواش حرف میزدن ولی من صداشونو شنیدم.

گفتم ببخشید من همسایه طبقه بالاتون هستم.باباش شرمنده شد گفت ببخشید من نمیدونستم.

گفتم حق دارین این‌دورو زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد.

منم که قند تو دلم‌داشت اب میشد شروع کردم کمکشون کنم.

پنج شش یاعت زمان برد ساعت یازده شب شده بود.باباش دست تو جیب کرد اومد که بهم ده تومن بده گفتم عمو جان من بدون هیچ انتظار و چشم داشتی فقط برای اینکه همسایمونید اومدم کمکتون کنم.پولو نمیخوام.


گفت پس لاقل یه ساعت بیا خونمون با هم غذا بخوریم و لایل با شکم سیر بری خونت.رفتم خونشون منم رفتم تو اتاق پسرشون و اونجا برام شام اوردن.پسرشونم که دو سال از من کوچیکتر بود با هم ربیق صمیمی شده بودیم تو همین چند ساعت رفت برام شام بیاره وقتی که درو باز کرد دهنم وا موند باورم نمیشد که…

این داستان ادامه دارد.تو بخش نظرات بگین بزاریم

یک دیدگاه دربارهٔ «داستان»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *