داستان من و دختر همکلاسی

آرمیتا هستم و 18 سالمه قدم هم 178 هستش.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین سه روز قبل هستش.

من و دوستم بیتا تصمیم گرفتی مبرای درس خوندن و کمک به هم با هم بریم درس بخونیم.

مونده بودم به چه بهونه ای بهش بگم چون امسال که سال تحصیلی جدید شروع شده بود زیاد با هم آشنا نبودیم گفتم پس بزار چند روزی دندون رو جیگر بزارم بعد هم تا اون مدت به یه بهونه ای سر صحبتو باز کنم.

قبل شروع کلاس بود رفتم پیشش سلام و احوال پرسی کردم الکی گفتم ببخشید من شمارو یه جایی ندیدم.

گفتم نمیدونم شاید دیدی ولی من شمارو اولین باره میبینم.

گفتم منم نمیدونم کجا دیدیمت ولی احساس میکنم چهرتون خیلی آشناست.

خلاصه جریان آشنا شدنمون از اونجا شروع شده بود و با هم تقریبا دوست شدیم.

همینطور هر روز یه ماکلمه کوچیک داشتیم.

تا اینکه یکی از استادا گفت بچها میخوام یه امتحانی بگیرم یه تستو ارزشیابی باشه تا بشناسم در چه حدین ولی نمره رو لحاظ نمیکنم کسی استرس نداشته باشه.

واس رقابت فقط و اینکه خودمم بدونم.

بعدش هم من و بیتا با هم صحبت کردیم که بریم خونه ی یکی از اینا.

بلاخره روز موعود رسید و امروز قرار بود بعد از کلاس بریم خونه ی ما.

وار باورتون نمیشه بلاخره دوستم بیتا قراره بیاد خونمون اونم برای اولین بار.

خونه هم کسی نبود خودم از قبل یه چیزی اماده کرده بود.

و وقتی که رسیدم اول یه پذیرایی مفصل کردم.

بعد هم با هم حسابی درس خوندیم و بالاترین نمرات کلاس رو گرفتیم.

این خاطرمو گفتم که بدونید با تلاس و کمک هم میتونید به بالاترین نمرات رو بگیرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *