داستان شب اول ازدواح ( شب زفاق ) من و شوهرم علی

سلام به شما دوستان عزیز من لیلا هستم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم

هیچ جایی نشنیده این و حتما تا اخرش بخونید.

من و علی دو سالیه که ازدواج کردیم ولی هیچ موقع شب زفافمون رو از یاد نمیبریم.

شب اول ازدواج مهمترین روز زندگیه هر شخصیه …

البته اینم بگم برای اونایی که یک بار ازدواج کردن صدق میکنه. البته برای اونایی که چند بار ازدواج کردن

بهترین شب زندگیشون شامل چند شب میشه که بسته به تعداد ازدواج هاشون دارهو

البته شب اول ازدواج من و علی آن چنان گل و بلبل نبود ولی خوب باز هم عالی بود و من راضیم.

از دیروزش شروع میکنم فردا قرار بود شب اول ازدواج ما باشه.

امروز هم حنا بندان بود و هم تو اقوام شوهر و هم اقوام عروس شورو حال خاصی بود.

من هم که دست به سیاه و سفید نمیزدم همه کارهارو خانواده و اقوام نزدیکمون میکردن.

البته خیلی استرس داشتم گرچه خاسرات دوستان رو خیلی خوندم ولی باز هم هیچی تجربه نمیشه.

صد بار هم بخونی و بشنوی باز هم بدون استرس نخواهد بود.

امروز هم که تموم شد فردای شب شب اول ازدواج بود دمدمای صبح بود که همه میزدنو میکوبیدنو شادی میکردن

منم که خوابم گرفته بود شدید دیه همه بندو بساط آوازو آهنگو جمع کردیم تا ظهرش که باز بیدار بشیم و ادامه ی مراسم.

فرداش که ظهر بیدار شدم رفتیم یه چیزی خوردیم و قرار بود بریم آرایشگاه برای آرایش عروس که چند ساعت بعدش شب اول ازدواجمون بود.

هیچی خلاصه همه بساط رو اماده کردیم آرایشگاه هم کارمون تموم شد.

حاج اقا خطبه عقدو خوند ما هم با هم چه رسمی چه دینی زن و شوهر شدیم.

این بود خاطره ی شب اول ازدواجم امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *