داستان

سلام به شما دوستان عزیز من رضا هستم و ۲۹ سالمه

 

ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دوم هم پرسش که بهترین دوستم سعید که همکار هم بودیم با هم رفتیم سفر به شمال البته خوب بذاریم از سعید هم ۳۱ سالشه �ن چهار سال کوچه با یکی از خانم‌ها ازدواج کردی رسالت مهم کوچکترین و هفت سالش بود تازه دومی سالش بود که بهتر و بهتر میشه تصمیم گرفتن به کاهش است بادی لوشن ولی دوستم سعید پا پیش گذاشت زودتر از من درخواست خواستگاری که اونجا بود که یه روز یعنی اونجا فهمیدم که میخواد باهاش ازدواج کنی که یه روز رفته بودیم رستوران با دوستم سعید که گفتم سعید به چه مناسبتی به سلامتی اتفاق حتماً یه خبر خوشی داری که میخوای بهم بگی گفت اتفاقاً واسه همین گفتم چی شده نگاه ابزار مقدار بخوریم بعد مثبت خوردیم و منتظر بودم خیلی خیلی داشتم میمردم از وجودی که این خبر خوشگل که یهو انگار داداشی ام ازدواج کنم �‌گفت زیاد تعجب نکردم گفتم به سلامتی کی تو هم می شناسیش اینو که گفت خیلی مشکوک شدم من کرده بودم با خودم گفتم خدایا خدایا امیدوارم نازنین باشه گفتم کیه سعید گفت پسر چرا سرخ شدی الان میگم بهت کیه که بهم گفت ت نازنین وقتی که این حرف زد هنگ کردم با تو مربوط نیست اشکم داشت در میومد و سعی کردم جلوی سایت خودمون رو میگیره شیرین است داداش خاطره جمشید مسلح نبایدرابطه باش خراب کنم وگرنه همون دختره رو از دست میدن هم خودت سعید و خلاصه بی تو گذشت و گذشت تا اینکه سال بعد خبر ازدواجش به شنیدن من هم رفتم با خودم گفتم وانت بار باید عروسیت ببینم حتماً باید با گذشته خداحافظی کنم و با واقعیت روبرو میشم و همینطور هم شد رفتم اونجا با هر سختی بود نکردم دوساعتی که اونجا بودم دوست دارم هنوز برام گذشت باور کن بچه ها لحظه به لحظه سختی و مشقت و تحول ۱۲۰ ثانیه به صدم ثانیه �۰ ثانیه به صدم ثانیه عروسی و تحمل کردم خیلی سخت بچه‌ها ولی چی میشد کرد پشیمونی سودی نداره دوستان عزیز اگه شما هم تو همچین شرایطی مثل من قرار گرفتی نمی شود یکم بریم عقب تر عاشق کی هستی هنوز بهش اعتراف نکردی و اعتراف آن طرف میدونه دلم عاشقشه که چشم انتظارش اگه خواستگاری چیزی براش من حداقل به خاطر شما کنه یا اگرم باهاش ازدواج کنه واسه خودتون انجام دادیم با یه فرصت داشتیم استفاده کردم اگه نشدم برای سرطان به داخل داستان حمله کردید یه داستان دیگه شما را به هستی روزگار می سپارم به درود