داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

داستان بهزاد و همکارش تو بیمارستان

سلام خدمت شما دوستان عزیز بهزاد هستم ۲۷ ساله داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مال سال قبله اون موقع من دانشجوی پرستاری بودم یه دختری به نام مینا آشنا شدم اونم اون هم از همکارای ما بود تو بیمارستان دختر خیلی خوبی بود که ۱۷۵ داشت اندامه لاغری داشت و خدمت شما عرض شود که اون هم دو سال از من کوچکتر بود با هم آشنا شده بودیم کم‌کم رابطه اون روز به روز گرم تر می شد تا اینکهووو یه روز باهاش قرار گذاشتم و گفتم من می خوام بیشتر باهاتون آشنا بشم قصدم ازدواج بود ولی اون علاقه چندانی به ازدواج نداشت تا اینکه یه روز  تو بیمارستان
تا اینکه یه روز دیگه رو دیدم تو بیمارستان با یه پسر دیگه اونم از همکارای ما تو بیمارستان بود وقتی که اونو دیدم با هم میگن و میخندن شوکه شدم اصلا باورم نمی شد که دختری که دوستش داشتم حرف از ازدواج می‌زد با یه پسر دیگه این طور گرم گرفته باشند
هفته دیگه اونا رو دیدم که توی کافه بغل بیمارستان و هم قرار گذاشته بودند اتفاقی منو دید منم صورتمو برگردوندم دیدم انگار نه انگار چیزی رو دیدم اونم که شوکه شده بود مونده بود چیکار کنم اونم به دوست پسرش گفت حتماً
حتما اون خیلی عصبانی چون که هفته قبل با من می‌خواست قرار بذاره من فکر می‌کردم نمیشنوم چی میگن ولی قشنگ تک تک حرفاشون شنیدم آن قدر استرس داشتن اونا مونده بودم چی کار کنم خودمو زدم به اون راه و رفتم بیرون از کافه
روز بعد که اون تو بیمارستان دیدم گفتم

گفت شما که قصد ازدواج نداشت این پس چرا با هم هی مدام مدام با هم گرم صحبت می‌کنیم هر روزم با هم قرار میزاریم تو کافه
هیچی گفت بهزاد جان ببخشید حقیقت امر این که من قسم ازدواج نیست فقط می خوام یکم از لحاظ روی حالم بهتر باشه گفتم اگه با یه پسر نامحرم درسته همکارته میری هر روز قرار میزاری و بگو بخند داریم با هم که این نمیشه که شما با هم با این حرکات که خوشحال باشیم
برای خوشحال بودن کارهای زیادی هست که میتونیم انجام بدیم
اگر به هر دلیلی میخواهی منو راحت کنین بگین من را هم تعجب می کنم ایران گفت نه نه گفت قصدم همچین چیزی نیست
هیچی دیگه بعد از اون به من گفت فردا بیا کافه
کافه تریا کافه ای که بغل اون کافه دیگه هستش گفتم چرا گفت چون که آخه اون پسر همکارمون نبینم من برات یه سورپرایز دارم که واقعاً از شنیدن پره هات میریزه
گفتم عاشق ببینیم و تعریف کنیم
روز موعود رسیدم خوشتیپ کرده بودم و گفتم کافه ساعت دو قول داده بود که اونجا باشه قبل از اون اومد قبل از اون
قبل از اون اومده بودم صبر کردم تا ساعت ۲ و هنوز نیومده بود وقتی که ساعت ۲:۲۰ بود اومد پشمام ریخته بود وای همون دختر است عجب تیپی زده بود هیچی نزدیک شد و به من سلام کرد و گفت چه خبرا آماده سورپرایز مو بگم گفتم که عجله‌ای غذایی چیزی سفارش میدیم با هم می زنیم بعد از این بهم بگو که تو چه سوپرایزی برام داریم.
اون گفت بهزاد من میخوام…

اولین سکس من با همکارم داستان سکسی کوس دادن کون دادن کیر کردن همکارم ساک زدن همکارم تو رختکن زنانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *