داستان من و پسرم علی

سلامی مجدد خدمت یکایک شما عزیزان و همراهان همیشگی

فریبا هستم و 48 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد پسرم علی هستش.

از اونجایی که علی باباش وفات کرده و به رحمت خدا رفته.

من هم پدری میکنم براش هم مادری هم نقش خواهر و هم حکم برادر رو براش دارم.

و اون هم برای من دختر نداشتمه.

رابطه ما خیلی با هم نزدیکه و همیشه هوای هم رو داریم.

اول از علی بگم 25 سالشه و دانشجوی پرستاری هستش.

من هم معلم هستم.

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز پسرم که از دانشگاه اومده بود خونه.

احساس میکردمن یه چیزی تو گلوش گیر کرده و نمیتونه بگه

مثه یه بغض رو سینش سنگینی میکرد.

احساس میکردم میخواد بهم بگه چی شده ولی یه چیزی باعث میشه بهم نگه.

رفتم نزدیکش گفتم پسرم چیزی شده بهم بگو اگه چیزی شده خودم کمکت میکنم.

دیدم داره گریه میکنه گفت مامان منو ببخش ولی ازت یه درخواست دارم.

گفتم بگو پسرم چی شده چه اتفاقی افتاده که باعث شده که اینطوری گریه کنی.

گفت مامان بهت میگم ولی باهام دعوا نکن.

چفتم چرا بهم بگو قول میدم دعوا نکنم باهات.

گفت ترنم یادته دختر همسایمون بود.

گفتم آره همون دخترک از راه بدر و …

گفت تو دانشگامونه این دل لامصبم عاشقش شده.اونم بدجور.

دست خودمم نیست.

مامانم هم گفت در موردش تحقیق میکنیم اگه اوکی بود که خودم برات استین میزنم بالا.

و همینطور هم شد اون مثه بچگیاش نبود یه دختر پاکدامن و زیبا رو بود.

و از اخلاقش هم نگم براتون.

الان یک سالی میشه پسرم یا ترنم ازدواج کرده و به زودی صاحب یه فرزند میشن.

این خاطرمو گفتم که پدر و مادرایی که با ازدو.اج فرزندشون شدیدا مخالفن.

قبل از همه چی تحقیق کنید و بدون تحقیق و هیچی چشم بسته مخالفت نکنین.

مرسی ازتون

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *