داستان من و زن دایی مریم

سلام به همه ی عزیزان پارسا هستم و 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم تک به تک واقعیه و چیزی که دیدم رو فقط میگم.

داستان من و زن دایی مریم داستان گاییدن زندایی داستان کوس و کون دادن من به زندایی داستان سکسی ایرانی داستان سکسی داستان سکس با زندایی

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تصمیم گرفتم برم خونه ی ویلایی دایی و زن دایی اینا.

ما خونمون تهرانه و تازه تعطیلات نوروزی داشت شروع میشد یعنی فردا قرار بود نوروز برسه و منم واس فردا صبح بلیط گرفته بودم.

میخواستم زنگ بزنم به دایی که بگم کجاست زنگ زدم گفتم دایی من فردا میام خونتون.

گفت سلام دایی جان پارسا من خونه نیستم تو سفرای کاریه تو برو زن داییت با دختر داییت هم اونجان به یه نفر هم نیاز دارن که کارای مردونه ی خونه رو بکنه و انجامشون بده.

اگه بری خیلی خوشحال میشم.

منم که داشت قند تو دلم آب میشد از خدامم بود یه هوایی هم عوض کنم.

شب روز بعدی که میخواستم حرکت کنم یه دوش گرفتم لباسام و چیزای دیگه برای یه سفر که لازمه رو برداشتم و بلیط هم که از قبل رزرو کرده بودم خوابیدم و باید ساعت هفت بیدار میشدم که تا هشت میرفتم ترمینال و ساعت حرکت سرویس به طرف شمال بود..

بلاخره روز موعود سید و من داشتم حرکت میک ردم و میرفتم خونه ی زنداییم بهناز.

میخواستم سوپرایزشون کنم گفتم بهشون خبر نمیدم.

ساعت هفتو نیم بود که آماده شدم.

زنگ زدم تپسی گرفتم و رفتم سمت ترمینال سرویس شمالو پیدا کردم سوار شدم یه نیم ساعتی معطل شدیم و بلاخره اتوبوس حرکت کرد.

خیلی چشم انتظار بودم میخواستم هر چه سریعتر برسم برام زمان به کندی میگذشت.

ولی خوب هر چی شد بعد از چند ساعت رسیدم از اونجا تاکسی گرفتم تا دم در خونه زنگ در آیفون رو زدم که دیدم زن دایی بهنار برداشت گفت بله گفتم درو باز کنین مامو برقم میخوام ببینم علت مصرف زیادتون چیه.

گفت چشم دروباز میکنم.

البته منم با لحنی حرف زدم که نفهمه منم.

رفتم بالا در زدم که دیدم یکی داره میاد سمت در و درو باز کرد زن دایی منو دید حسابی جا خورد گفت تو بودی پارسا.

گفتم منو که میشناسی زن دایی من کلا شوخم و همیشه کاراییو میکنم که خودمم قبلش خبر ندارم یهویی.

خندید و گفت چرا بهم خبر ندادی گاوی گوسفندی چیزی بکشیم براتو

گفتم حالش به همین سوپرایز کردنه.

گفتم دایی کجاست دختر دایی کجاست.

گفت دختر داییت که همینجاست داییت هم رفته سفرای کاری مثه همیشه ما هم که تنها.

دختر دایی هم که تازه از خواب بیدار شده بود گفت کیه مامان زندایی به شوخی گفت مامور برقه.

رفتم داخل دختر دایی هنگ کرد باصدای بلند تویی پارسا وای چقدرخ وشحالم که اومدی مرسی که هستی.

برام آبو چایی یه غذای مفصل اوردن.

جاتون خالی اون چند روزی که شمال بودم خیلی خوش گذشت. از رفتن به لب دریا گرفته تا رفتن با کوه و مناطق سرسبز و دیدینی و این خاطرمو هیچ وقت از یادم نمیره.

مرسی ازتون که خطرمو خوندین نظر یادتون نره.

داستان سکس من با زن دایی داستان گاییدن زندایی تو باغ خونشون توی شمال داستان کون کوس کس دادن زن دایی داستان ساک زدن حشری زن دایی تو باغ سکس حشری و شهوانی با زندایی کون گنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *