داستان من و خواهر زنم سمیه توی ماشین

فریبرز هستم و 24 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم مربوط به همین چند ماه قبل هستش بله اون موقع بای یه سفر کاری که داشتم رفتم تهران الته تصمیم گرفتن خونه ی خواهر زنم سمیه هم سر بزنم.

البته خودم زیاد نمیخواستم برم اونجا از اونجایی که زنم از من خواسته بود یک امانتی به خوهرش که میشه همون خواهر زن باشه برسونم رفتم.

خلاصه روز اول رفتم خونشون و بسته رو تحویل دادم بعدش کلا اون و شوهرش علی نزاشتن من برم خواببگاه شرکت و گفتم باید این چند روزی که اومدی واس سفر کاری خونمون بمونی.

خلاصه بعد از کلی تعارف و نه گفتنم .

بلاخره من تسلیم شدم و تصمیم گرفتم بی خیال بشم و این چند روزی که هستم اونجا بمونم.

ولی یه جای کار احساس میکردم میلنگه.

بله نگاه های عجیب خواهر زنم سمیه بود.

میدونستم یه اتفاقی افتاده ولی اون نمیخواد بهم بگه یا اینکه تو گفتنش مردد هستش و یا دو له.

بلاخره بعد از کلی کشمکش دیدمش گفتم سمیه جان یزی شده گفت نه چطور مگه.

گفتم اخه احساس میکنم پریشونی اگه اتفاقی افتاده به منم بگو.

گفتم والا زشته بهت بگم ولی اگه میخوای بهت میگم.

جون اگه بهت بگم مطمعنم تو منو کمک میکنی ولی من راضی به حمتت نیستم.

خلاصه بهم گفت ازم چی میخواد .

بله ازم خواست که فردا شوهرش علی تولدشه و نمیدونه از کجا شروع کنه واس خرید کیک و تزیین اتاق و این چیزا که خودم استاد سوپرایز بودم .

کارتشو گرفتم و رفتم کل خرید کردم و حسابی فردای روز بعدش شوهرش علیو سوپرایز کردیم.

این بود از داستان من وقتی که رفته بودم خونه ی خواهر زنم سمیه امیدوارم خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نره

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *