داستان من و خواهرم سارا

سلامی دوباره به شما همراهان همیشگی و خوانندگان عزیزم من مهرداد هستم و 28 سالمه.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیته نه مثه بقیه دوستان زیاده رو میکنم و نه اینکه مثه خیلیا دروغ بگم.

تک به تک چیزایی که واستون تعریف میکنم با چشم خودم دیدم.اینکه باورتون بشه یا نشه به عهده ی خودتون میزارم.

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز از باشگاه اومده بودم خونه.

اون موقع من و خواهرم تو خونه بودیم بابا و مامان رفته بودن دکتر چون مامانم مریض احوال بود.

وقتی رفتم دیدم خواهرم نیست در صورتی که باید اونجا بود تک به تک اتاقارو گشتم دیدم نیستش.

تصمیم گرفتم برم حموم و سرویس رو نگاه کنم که دیدم خواهرم داره حموم رو تمیز میکنه.

وقتی خواهرم سارا رو دیدم بهش سلام کردم و عرض خسته نباشی.

گفتم آبجی کمک نمیخوای گفت چرا بدم بیاد لطفا کمکم کن سریعتر اینجارو تمیز کنیم خیلی وقته حموم تمیز نشده.اشغالارو جمع کرد و داد به من که بریزم تو سطل آشغال.

وقتی حموم کامل تمیز شد.یه چیز منو متعجب کرد یکی از اتاق ها درش قفل بود.

میدونستم کار خواهرم ساراست ولی به روی خودم نیاوردم.

رفتم اخبارو نگاه کنم که احساس کردم خواهرم رفت تو اتاق و درو قفل کرد.

با خودم گفتم برم ببینم چه خبره اونجا داشتم از فضولی میمردم رفتم فال گوش وایستادم.

طبق صداهایی که از اتاق میومد انگار مثه خونه تکونی بود.

رفتم در زدم گفتم کی اونجاست آبجی گفت 5 دقیقه بعد بیا الان قفله درو

گفتم چرا گفت یه سوپرایز برات دارم.ولی به کسی نگی ها.

نیازی به تشکر هم نیست.

گکفتم باشه آبجی 5 دقیقه دیه میام.

داشتم میمردم از فضولی که گفتم آبجی اومدم تو.

درو که باز کرد باورم نمیشد داشتم آب میشدم زیر زمین که یهو خواهرم گفت فقط به خاطر داداش یکی یه دونه ی خودم.

بله آبجی گلم خواهر عزیزم این مدت داشت برای تبریک تولدم اتاق رو آماده میکرد حتی کیک هم خودش قلبل از اینکه خونه بیام درست کرده بود.

این داستانو گفتم که اگه شما هم خواهر دارین قدرشونو بدونین. و هیچ وقت فراموششون نکنید.

مرسی که باهام همراه بودین نظر یادتون نره.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *