داستان من دوستم داداشم تو مدرسه بعد از کلاس

رضا هستم و هجده سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم در مورد دوران راهنماییمون هستش.

خوب بزارین اول از خودم بگم من تو یک خانواده پنج نفرهزندگی میکنم منو داداش کوچیکترم که اسمش آرش هستش و دو سال از من کوچیکتره و یکی از همکلاسی های داداشم که اسمش هم پوریا هستش.

اون موقع من سومراهنمایی بودم داداشم و دوستش هم اولراهنمایی بودن.

مجرا از اونجا شروع شد که روزی که میخواستم برممدرسه داداشم خیلی مشکوک میزد.

هی مدام سر یک ساعت میرفتزنگ میزد بعد که چک کردم لیست شماره های تلفن رو دیدیم به دوستش پوریا زنگ زده منم کهبی خیال نشدم و رحت عبورن کردم با خودم گفتم من میفهم جریان چیه .

خلاصه سنگر گرفتمو کنار تلفن خودم زدم به خواب که دیدم داداشم باز رفت پای تلفن دقیقا یادمه اینطورصحبت میکرد الو سلام پوریا چیشد بهنام رو تونستی جور کنی ایولا داداش میدونستم میتونی پس بعد کلاس بهش بگو جایی نره بزار وقتی همه رفتن از مدرسه بعد شروع میکنیم.

تا اینو گفت هنگ کردم من هم مردم از فضولی

البته یک نکته رو هم بگ مدرسه ای که منو داداشم درس میکخونیم یه جاست وو کلا با هم میریم میام.

هیچی داشتم میگفت ماجرا اونجا جالب شد ه من منتظر بودم که مدرسه زنگ آخر هم بخوره و هه برن و من یواشکی برم ببینم چخبره خلاصه رفتم ببینم ماجرا ازچه قراره وقتی که رفتم هنگ کردم از لای در نگاه میکردم

از داداشم انتظار نداشتن بله اونا یکی از دانش اموزارو گرفته بودن و اشتن کتکش میزدن وتهیدش میکردن من هم فورارفتم ببینم ماجرا چیه که گفتن ایشون هر روز میاد در کیفمون رو باز میکنه و دزدی میکنه و مداد خودکار هر چی که داشته باشیم رومیدزده اگهخودش کتاب نداشت صدرصد کتابای مارو برمیداشت.

این بود خاطره ای که تو دوران نوجوانی داشتمامیدوارم خوشتوناومده باشه تا یه داستان دیگه خدانگهدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *