داستان مادر بزرگم

سلام به شما دوستان عزیزم مهران هستم و ۲۹ ساله

می خوام براتون تعریف کنم در مورد وقتی که رفته بودم خونه مامان بزرگم یا بهتر بگم مادربزرگم از خودم هستند ۷۰ سانتی متر هستش و هم ۷۳ کیلو گرم هستش همیشه میرم باشگاه شکل ظاهری ه بدن خیلی اهمیت و اعتبار یادمه وقتی کوچیک بودم از بچگی دوست داشتم وقتی که با تو باشم رفتار خوبی داشته باشم که حداقل قابل قبول خودم باشه یه روز بهتر میشه که از سرکار برگشتند گوشیمو چک کردم کسی زنگ میزنه یا اس ام اس داده و چک کرد چون موقعی که سرکار این شرایط کاری بود کاری از دستش که میشه گوشیو جواب داد تو کارگاهی که ما کار میکنیم و صدا خیلی بلند با یه سری از محافظ گوش باعث میشه که واسه تارا اطراف بود که باعث آزار و جدید گوش میشه به شدت بیاد پایین یعنی اون روز که کردید بابابزرگم بهت بود چند بار خیلی نگران شدم با خودم گفتم اگر اتفاقی افتاده خیلی نگران شدم آخه ندیدم و بزرگ وقتی که جواب نمی داد کلی تماس بگیره ولی کسی گرفته خلاصه برات تاثیر گرفته زنگ بزنم به مادربزرگ حالش خوبه پسرم بیا خونه یه سری کار هست واسه جابجایی وسایل چیزا برات بیداری از دوره دبستان را از طوری که کارایی ورزیده جواب دادم بزار بهتر که به خدا به رحمت خدا رفته قبل از این کار را به دوش ول تصویر گرفتن خیلی عجیب بچه ها وقتی که رفته بود دادگاه های عجیبی داشت با بزرگ دارند چیکار کنم خیلی عجیب بود عزیز من تصمیم گرفتم بفهمم خاطر همچین کاری به من نداده بود خانم بزرگ پس از ۱۰ دقیقه گفتم چرا الان بماند خودت میفهمی من رفتم تو اتاق بچه ها واقعا میشه بچه های فامیل جواب داد بله �ن تولدم بود خدا یادم نمیره امروز‌تولدمه خانواده بوده که خراب نشه دیگه تا آخر داستان دار امریکایی جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *