داستان زن همکارم

پدرام هستم و 33 سالمه سه سالی میشه با همسرم ستاره ازدواج کردمو تو یکی از شرکت های راه و ترابریکار میکنم

ماجرا از اونجا شروع شد تقریبا یک هفته ای بود مارو انتقالی دادن به یه شهر دیگه اونجا با یکی از همکارام که تازه باهاش آشنا شدم دوست شدیم رابطمونخیلیبا همزندیکبود طوری کهیهروز اگه همرو نمیدیدیمحالمونیهطوریمیشد.

خلاصه یه روز مثل همیشه که سر کار بودم دوستم رضا بهم گفت داداش پدرام نظظرت چیه امروز بیای خونمون گفتم چرا داداش گفتم دمت گرم داداش با اینکه فقط دو ماهه هم رو میشناسیم خیلی زود با هم جفت شدیم و الحق و النصاف شدیم با هم شدیم بهترین دوستای هم منم خیلی تعریف کردم پیش خانوادم و اونا هم اتفاقا چشم انتظرن ببیننت از نزدیک منم دقیقا همینکارو کرده بودم و قرار شد این هفته جمعه اونا بیان خونمون وهفته بعد ما بریم خونه ی اونا خلاصه روز موعود داشت میرسید و قرار بود فردا با هم بریم خونه ی دوستم.

خلاصه از سرکار رفتیم خونه و خدمونو اماده میکردیم  من و همسرم که با هم بریم خونه ی دوستم تو خودمونو اماده کردیم سوار ماشین شدیم رفتیم سمت خونشون آدرس رو هم که از قبل لوکیشن دقیق رو گرفته بودم و با جی پی اس از رو گوگل مپ میرفتم دنبال خونشون.

وقتی رفتم اونجا دیدم آدرسی که داده بود کلا منتهی میشه به یه بیابون و کلا مسیر خاکی بود فقط اون آخر یه خونه بزرگ ویلایی بود که زنگ زدم به دوستم عکس اون خونه رو فرستادم که گفت اره خونه ما همونه بیا.

خیلی تعجب کرده بودم خیلی هم ترسیده بودیم مونده بودیم چیکار کنیم.

که تصمیم گرفتم دلمو بزنمبه دریابرم خونشون بلاخره همکارمونه قاتل سریالی که نیست خلاصه رفتیم در خونشونزنگ زدیم که در حین زنگ زدم بودم رفیقم خودش اومد درو باز کرد سلامو احوال پرسی گرمی کردیم با ماشین اومدیم تو

خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت و هفته بعد اونا اومدن خونمون.

مرسی دوستان از اینکه تا آخر داستان مارو همراهی کنین این داستانو گفتم برا اون دسته از دوستانی که دوست خوب ندارند همیشه به دنبال دوست خوب بگردیم مرسی ازتون بدرود

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *