داستان دختر دایی مهربان

سلام به شما دوستان عزیز

سال ۹۶ استاد دانشگاه خاموش شده بود از خودم هستم و ۲۷ سال ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دختر دایی من هستش دختر داییم دو سال از من کوچیکتره و سوم دبیرستان ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز دختر داییم با دایی گل خانواده مودم خونه که منو دختر دایی هم سن و بچگی همیشه تو جمع فامیل میشه با هم صحبت از خاطرات بچگی من تعریف کارایی که کردم ماجرا از اونجا شروع شد دختر دایی را مثل همیشه دیدم ولی احساس کردم کمتر کردم بزرگتر شده بگم پخته شده دیگه مثل قبل نیست یک مراسم ترحیم �م دقیقا همین نظر را در مورد من داشت که من بپرسم دختر دایی چرا احساس می کنم تغییر کردی که گفت من می‌خواهم این سوال ازتون بپرسم خیلی تغییر کردم گفتم من چه تغییری قیافه موگه منظورم این نیست که این اخلاقت عوض شده دیگه مثل قبل گرم میگیری باید و شاید خودمو نیستی که گفتم ای بابا منم این نظر در مورد تو دارم دوست دارم تا اینجا فهمیدیم که من و دختر داییم � یک چالش و به نظر شما کدوم یکی از ما تقدیم کرد البته این کار نمیکنه یه ذره برمی‌گردم ولی باید شدم دیگه طاقت ندارم که فکر کنه دوست دختر داره تو رو نگاه کنم تو تغییر کردی دیگه تحویل کردی نگار کل افکارم در مورد داستان جالب داستان من و دختر داییم داستان دیگه شما را به خدا میسپارم بعد از این حرف حرف از سایتهای صیغه زدیم حرف از سایت‌های همسریابی و ازدواج موقت ازدواج موقت و دائم زد ولی اون بشدت مخالف ازدواج موقت من هم گفتم بزار دربیارم میگم من عاشق ازدواج موقت که گفت دلیل گفتم واسه من مجرد میشه ازدواج کرد ولی میشه یعنی اینکه ازدواج برقرار کردم و صیغه ساعتی شاید هم از پشت تلفن صیغه عقد جایز می کنم باید برای آن ریخته بودند حرفهای داشت میزد چیکار کنم خلاصه صحبت کردم نشد دیگه داخل داستان مرسی دوستان آخر داستان ما را همراهی کردیم تا یه داستان دیگه شما را به خدا میسپارم به تبع عزیزان

یک دیدگاه دربارهٔ «داستان دختر دایی مهربان»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *