داستان خواهر و برادر ایرانی

باقر هستم و 24 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد هفته قبل هستش که بابا و مامانم برای سفر چند روزی رفته بودن شمال.

اول از خودم بگم بیست و چهار سالمه قدم هم 180 هستش و پوستمم گندمی روشنه.چشمام هم مشکی هستش.

ما کلا یک خانواده چهار نفره هستین من بابا و مامان و خواهر کوچیکترم که اون 20 سالشه و دانشجو هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که از دانشگاه اومده بودم مامان بابا هم داشتن اماده میشدن که برن سفر.

بله سفر شمال خونه ی خاله ام.

و قرار ید شک هفته اونجا بمونن.

مامان و باباهم بهم میگفتن مواظب خواهرت باش.

و یه کارت دادم که خرید های خونه رو انجام بدم از گرفتن نون تا خرید مواد غذایی مورد نیاز برای درست کردن غذا.

خواهرمم که اسرار میکرد باهاشون بره ولی خوب اون هم نباید میرفت چون کلاس های دانشگاش مانع رفتنش میشد.

مامان بابا هم به همین دلیل بهش اجازه نمیدادند.

هیچی من هم با بابام رفتم بیرون برای خریدای سفرشون و از اونور هم بنزین زدیم و ماشین رو بردیم کارواش

خواهرم هم کمک مامان بود که ساکارو ببندن و آماده بشن.

بلاخره اومدیم خونه مامان بابا هم سوار ماشین شدند و رفتن.

منو خواهرم هم اونارو بدرقه کردیم ولی یه چیز عجیب بود برام.

بله نگاه های عجیب خواهرم به من.اول زیاد توجه نکردم تا اینکه دیدم این نگاها از بین نمیره و تداوم داره.

صورتمو برگردوندن گفتم آبجی ندا چیزی شده.

خندید و گفت آره ولی فعلا بهت نمیگم

منم که داشتم میموردم از فضولی اونم باز نمیگفت چی شده.

گفتم خو پس کی میفهمم و بهم میگی.

گفت تا یک ساعت دیگه.

منم گفتم تا اون موقع برم یه فیلم سینمایی ببینم و بعدش برم ببینم چی میگه.

هیچی دیدم خواهرم رفت تو اتاق دیگه و درو از پشت قفل کرد.

خیلی عجیب بود منم گفتم برم فیلمو ببینم تا بعد ببینم چی می خواد بهم بگه.

همینطور هم شد رفنم فیلمو نگاه کردم و رفتم تو اتاقی که خواهرمه در زدم.

گفت الان میام داداشی چشماتو ببندیا.

گفتم باشه چشمام بستس.

همین که چشمامو بستم دستمو گرفت منو برد تو اتاق..گفت حالا چشماتو باز کن.

چشمامو باز کردم هیچی ندیدم آخه لامپا خاموش بودن.یهو دیدم لامپا روشن شد.

برق ز کلم پرید وای باورم نمیشد از خواهر کوچیکم دیگه همچین انتظاری نداشتم.

بله این موقع که من مشغول دیدن فیلم بودم.

اون تو اتاق مشغول تزیین خونه برای تلودم بود.

مرسی آبجی از اینکه به فکرم بودی تا این حد.

این جشن تولدم رو هیچ وقت از یادم نمیره.

مرسی که دوستان تا اینجا مارو همراهی کردین اگه از داستان خوشتون اومد تو بخش نظرات بهمون بگید بازم بزاریم.

این خاطرمو گفتم که قدر خانواده هاتون رو بدونین خصوصا خواهرای عزیزتونو که همیشه به فکرتونن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *