داستان پسر دایی

سلام به شما دوستان عزیز من پارمیدا هستم ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دو هفته قبله

زمانی که تصمیم گرفتیم بریم عروسی جات خالی بچه ها همه بچه های فامیل بودن پسر خاله ها تا دختر خاله ها از پسر دایی ها با دختردایی ها امام ها و همچنین قضیه اهل فامیل ما خانواده دایی اینا خیلی رابطمون است از آنجا که توی شهر زندگی می کنی و این رابطه و نزدیکی دو چند تا میشه جنین را براتون تعریف کنم در مورد بعد از عروسی هستش یعنی زمانی که من و پسر داییم آرش مجبور بودیم راشدی و منو پسر دایی با قطار برگردیم شهرمون عروسی توی اصفهان بود خونه ما هم توی تهران بله شهر کرج خلاصه دوستان براتون من که خیلی استرس داشتم من از خودم و پسر دایی آرش میگم من پارمیدا هستم ۲۵ سالمه و تو مقطع ابتدایی درس میدم معلم هستم آرش معلم فیزیک هسته شو دبیرستان درس میده ۲ سال از من بزرگتره از موقعی که ما بچه بودیم خانواده هامون تصمیم گرفتم ما در آینده با هم ازدواج کنیم ولی از آنجایی که � چیزی که آدم از قبل تعیین میکنه اون که در آینده پیشنهاد این هم همینطور خانواده‌ها خیلیم چوکی بودند ولی ما بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدیم دیگه مثل قبل عاشق پیشه من بودی و رابطه ما رو به سر دیدم ولی تا اینکه با هم با قطار برگشت و مجلس صحبت کنیم از دورانی که باهم نبودیم حرف بزنیم و همین امر باعث شد که رابطه ما خیلی بیشتر از قبل از این که هم بشه و اینکه خیلی معیارهای شبیه هم با هم داشتیم فکر می کردیم طرف مقابل من خیلی فرق کرده است که این طور نبود وقتی با هم صحبت کردیم فهمیدم چه علایق و اشتراکات زیاد داریم که این مهم باعث شد بعد از اون موقع من یک سال بعدش هم ازدواج کنیم الان خداروشکر صاحب یک فرزند هستیم که تا آخر داستان جدید داستان دیگه شما را به خدا میسپارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *